ستایش
ادبی
صفحات وبلاگ
نویسنده: مهسا - ۱۳٩٠/٦/٦

با این که هنوز چند روز تا زمستون باقی مونده بود اما هوا اونقدرسرد بود که بدون لباس گرم تومحوطه باز نمیشد دووم اورد.حدودده دقیقه ای میشد که  پشت ماشین نشسته بودم و به شدت میلرزیدم . چون از همون ابتدا که سوار ماشین شدم  چشمهام کاملا بسته بود نمیتونستم حدس بزنم که چند نفر دیگه غیر از من پشت ماشین هستند.

بارون شدیدی که میبارید باعث میشد چند قطره ای از پارگی  سقف چادری ماشین روی زانوی راستم بریزه و احساس سرمای من رو تشدید کنه .

همیشه وقتی چشمهام بسته بودشونه هام رو بالا می اوردم و خودم رو کاملا منقبض میکردم طوری که بعد از ساعتها بسته بودن چشمهام بیشتر عضلاتم درد میگرفتند . مخصوصا توی چنین موقعیت هایی که اصلا نمیتونستم حدس بزنم کجا قراره بریم " ترس دو چندانی بهم رومی اورد.

از اونجا که از همون ابتدای مسیر هیچ کس جز دو مأمور عراقی با هم صحبت نمیکردند مطمـئن شدم که بقیه کسانی که توی ماشین هستند همه ایرانیند

با این که عربی بلد بودم اما هیچ  وقت طوری رفتار نمیکردم که عراقی ها متوجه بشند . مأمورا عکس های زن های برهنه رو  به هم نشون میدادند و لابلای خنده هاشون حرفهای رکیکی به هم می زدند .

راه به نظر طولانی می اومد نمیدونستم چند ساعت بود که توی ماشین بودیم هرچه بود ستون فقراتم کم کم داشت درد میگرفت " پوست لابلای انگشت های پاهام که مدتی بود دچار خارش شدیدی شده بود دو باره تحریک شده بود .تحمل خارش انگشتهای پاهام به حدی بود که شاید بعد از حدود یک ساعت  به یکباره نا خوداگاه از جام حرکت کوچیک پرش مانندی کردم .بعد از این حرکت هر لحظه منتظر بودم  چیزی روی سرم فرود بیاد . همیشه وقتی نزدیک عراقی ها بودیم مخصوصا وقتی  که توی یک محیط بسته مثل ماشین قرار میگرفتیم بهترین کاری که میشد انجام داد این بود که کوچکترین عکس العملی از خودمون نشون ندیم. حتی یک حرکت طبیعی میتونست  اونها رو بلافاصله تحریک کنه  . هر چند دو مأمور انچنان گرم صحبت بودند که توجهی به این  حرکت من نکردند و به خیر گذشت.نیمه های راه بود که یکی از ایرانی ها شروع به سرفه کردن کرد .

خدا خدا میکردم که زودتر سرفه هاش قطع شه هر لحظه احتمال داشت  که به بهانه سرفه های اون مامورین به سرو صورتمون ضربه وارد کنند و شروع به کتک زدن کنند. شاید این یک نوع تخلیه روانی برای اونها بود که با کمترین عکس العملی دست به ازار و اذیت می زدند.

طنابی که از پشت دستهام رو با اون گره زده بودند به شدت مچ دستم رو اذیت میکرد دائم سعی میکردم انگشت کوچیک دست دیگرم رو مابین طناب و مچ دستم حائل قرار بدم که البته این کاربه دلیل محکم بودن طناب  تقریبا غیر ممکن بود .

صدای ترمز و ایستادن ماشین " تنها اتفاقی بود که بعد از ساعتها طی مسافت باعث شد تامن از حالت خواب و بیداری ای که داشتم " بیرون بیام

با زحمت زیاداز ماشین پایین پریدم بعد از چند قدم پیاده روی روی سنگ ریزه ها  صدای باز شدن دری به گوش رسید و متعاقب اون ما وارد فضای مسقفی شدیم.

یک مسیر مستقیم شاید مثل یک راهرو توی ذهنم تجسم میکردم که در حال رد شدن از ان بودیم .از چند اتاق یا راهرو عبور کردیم . بعد از اخرین صدای باز شدن دری که به گوشم رسیدو ورود ما به مکان جدید گرمای مطبوعی رو توی فضا حس کردم که مطمئنم کرد وارد فضای بسته و کو چکی مثل یک اتاق شدیم .

چشم هامون رو در همون حالت ایستاده باز کردند. نوری داخل اتاق طوری چشمهام رو اذیت میکرد که هلال های قرمزوسفید رنگی جلوی نگاهم رو میگرفتند . این اتفاقی بود که بعد از هربار بسته شدن طولانی چشمهام  می افتاد.

 درست حدس زده بودم . اتاق کوچکی بود که دو مأ مور عراقی و یک سرهنگ درجه دار که پشت میز نشسته بودند درست روبروی ما قرار داشتند . نگاهم به ساعتی افتاد که روی نیمه  سمت راست دیوار روبروی ما قرارگرفته بود  .درست سه ساعت و نیم بود که توی راه بودیم . بعد از گرفتن عکس و اثر انگشت که نشونگر  مهم بودن حضور ما توی اون شهربود " با چهار مأ مورعراقی که دوبه دو از پشت و جلوی گروه هفت نفری ماحرکت میکردنداز اتاق خارج شدیم.در حالی که توی سالن بزرگ وسردی  قدم برمیداشتیم از جلوی  درهای زیادی ردشدیم.

 به محض این که نگاهم به اتاق انتهای سالن که بالای اون نوشته شده بود اتاق بازجویی افتاد سرمای عجیبی تمام وجودم روگرفت و شروع به لرزش شدیدی کردم. انگشت شستم بی اختیار از جاش حرکت میکرد طوری که  کنترلش غیر ممکن بود  .با هر قدمی که به سمت انتهای راهرو برمیداشتیم استرس فوق العاده ای ازارم میداد. قلبم به شدت میزد و قفسه سینم بالا و پایین میرفت .

وقتی میانه های سالن ماموری که جلوی ما حرکت می کرد به سمت یکی از درهای سمت راستش منحرف شد وبه دنبال او هر هفت نفر ما به اون سمت قدم برداشتیم نفس راحتی کشیدم  و فهمیدم که قرار نیست تحت بازجویی قرار بگیریم

ادامه دارد.

نویسنده: مهسا - ۱۳٩٠/٦/٥

 

دخترک از قفس اهنی تختش پایین اومد.

هفت سال فاصله رو طی کرده بود پس به مدت هفت سال کمتر تا ابدیت فاصله داشت.سعی میکرد اروم و اهسته قدم برداره اروم برای این که هنوز تندی و نا ارومی توی زندگیش معنا نشده بود.

از اتاق خارج شد.نگاهش به سالن نیمه تاریکی افتاد که پیش روش قرار داشت. تردید بزرگی اورو خیره به انتهای راهرو نگه داشته بود . اونجا چه خبر بود ؟ میدونست که تا انتهای راهرو فرصت زیادی داره تا تردیدش رو به یقین تبدیل کنه .

ترجیحش این بود که دیوارهای دو طرف راهرو رو لمس نکنه پس طوری قدم برمیداشت که ارامشش رو دو چندان نشون میداد .در امتداد مسیرش توی راهروی سرد و ساکت هیچ صدایی شنیده نمیشد صدا فقط صدای قدم های اهسته ی دخترک بود که پژواکش هیچ کسی رو ازار نمیداد.

لامپ های مهتابی ای که تا انتهای سالن به فاصله های منظمی ازهم روی سقف قرار داشتند اولین چیزی بود که نظرش رو جلب کرد.

 دخترک خودش رو زیر نوراولین مهتابی ای که جلوش قرار داشت رسوند "نور سفید مهتابی وقتی روی زمین میرسید به دو نیمه تقسیم میشد و هردو طرف راهرورو روشن میکرد و تا کناره های دیوار پیش میرفت.دخترک روی مرکزثقل این نورها ایستاد و نگاهش رو به مهتابی بالای سرش دوخت دستهاش رو باز کرد تا تحمل تابش نورهای سفید جداشده از مهتابی رو روی بازوهای نحیفش امتحان کنه.

خوب که نگاه میکرد میدید که کف سرامیکی سفید راهرو با نورهای سفید مهتابی ترکیبی از سفیدی و باز هم سفیدی ایجاد میکنه " او هرگز این همه سفیدی رو با هم تجربه نکرده بود .

دیوارها" کاشی ها " کلیدهای برق" .....همه سرد و خاموش بودند هیچ خط منحنی ای و جود نداشت همه ی خطوط صاف و شکسته بودند صدای شکستن این همه خط صاف دخترک رو ازارمیداد

کمی که به کناره های دیوارها دقت کردتونست نورهای دیگه ای رو ببینه . در دو طرف راهرو اتاق هایی بود که به مجاورت هم قرار گرفته بودند . از میون درهای این اتاق ها که به صورت نیمه باز رها شده بودندروشنایی نا چیزی به داخل راهرو تابیده شده بود . این نورها هیچ کدوم با نورهای حاصل از مهتابی هیچ تلاقی ای ایجاد نمیکرد " پس نمیتونست نظم این نورها رو هم به هم بزنه . این کشف بزرگی بود که دخترک او روباور میکرد .

 وقتی که احساس کرد به انتهای راهرو رسیده خودش رو در مقابل پله هایی دید که با شیب تندی رو به پایین قرار گرفته بودند. چند پله اول توی روشنایی ضعیف انتهای راهرو دیده میشدند اما پله های پایانی رو به سختی میشد دید .

اینجا شروع مجددی بود برای رسیدن به حس برتری که دخترک برای رسیدن به اون چنین مسیری رو طی کرده بود .

دیواره پله ها پراز نقاشی هایی بود که حواس دخترک رو برای چند لحظه  از پله ها پرت کرد. درحالی که قدم اول رو برمیداشت نگاهش رو از نقاشی ها به پله های جلوی پاش دوخت اما همچنان که او پایین میرفت نقاشی ها هم او رو همراهی میکردند و پایین میرفتند.وقتی به اخرین پله رسید خودش رو توی زیرزمینی دید که دیوارهای اون نقش ادمک هایی رو داشت که هرکدوم اونها با مارهای بزرگی درگیر بودند . روی بدن مارها هیچ خط شکسته ای نبود همه چیز منحنی بود و منحنی . ترسی بزرگتراز ترس اول بر سر دخترک فرو ریخت . هیچ کدوم از این منحنی ها نمیتونست اون چیزی باشه که او میخواست . باید بالا میرفت خیلی بالا باید خودش رو از چنگال این همه تاریکی و افعی هایی که دورتادورش رو گرفته بودند نجات میداد . تصمیمش رو گرفت واز پله های مخوفی که جز تاریکی چیزی عایدش نکرده بودند بالا رفت به این امید که به روشنایی برسه . انتهای پله ها ابتدای مجددی بود  که دوباره باید طی میشدپس اینجا هم انتها نبود . نمیتونست هیچ  ابتدا و انتهایی برای مسیر رفتش پیدا کنه . میانه های راهرو بوی مطبوعی حس  پنهان او رو اشکار کرد این بار سریعتر از قبل راهرو رو طی کرد قدمهاش دیگه اروم نبود در واقع ارامشی و جود نداشت. او به سرعت به سمت اتاق و قفس کوچیک اهنی داخل اون برگشت و منتظر اومدن دکترش شد . 

 دکترش که وارد شد دخترک فرصت پیدا کرد تا به سرعت نگاه او رو چنگ بزنه " او اجازه داشت تا نگاهش رو به نگاه دکتر بدوزه. او میتونست حس برتری رو که به دنبال او بود به راحتی تجربه کنه. . اومیتونست سپیدی لباس دکتر رو با تمام سپیدی های دیگه ای که دیده بود جمع ببنده .  به راستی کدوم اونها سپیدتر بودند ؟ نورهای مهتابی یا سرامیک های کف راهرو یا لباس سپید دکتر .

تمام این سپیدی ها قرار بود سالها توی رویاهای دخترک تکرار بشه . تکرار یک حس برتر . او بارها و بارها بوی عطر لباس دکتر رو تجربه  کرد اما هرگز موفق نشد به سرانجام این تجربه دست پیدا کنه شاید زمانی که به ابدیت میپیوست این تجربه اورو به تثبیت میرسوند.

نویسنده: مهسا - ۱۳٩٠/٥/۱٩

 

 

 

با باز شدن در و خزیدن سرمایی جانکاه به درون داروخانه نگاه تمام کسانی که داخل داروخانه بودند به سمت در بیرونی روانه شد اما این بار این نگاهها تا مدتها خیره به همان سمت باقی ماند.

 

زن جوان وارد شد . باکمترین توجهی به راحتی میتوانست عمق نگاهها ی اطرافیان را نسبت به خودش بسنجد . قدم هایش رادر حالی که ارام و اهسته برمیداشت به سمت باجه تحویل دارو جلو میرفت. با این که لباسش مناسب و سنگین بود اما زیبایی بی نظیرچهره و اندامش کاملا مشهود بود.

 

وقتی جلوی باجه تحویل دارو رسید دفترچه درمانی خودش را روی باجه قرار داد و خطاب به مسؤلش گفت بفرمایید.مردی که پشت باجه نشسته بود نگاه بلندی به او انداخت و گفت : این شماره تون . منتظر باشید. زن جوان پرسید : شماره ایه ؟ مرد جواب زن جوان را با سؤال دیگری داد و پرسید : مال اینجانیستین ؟نه ؟ و زن جوان جواب داد : نه . مرد در حالی که سرش را پایین گرفته و مشغول نوشتن بود ادامه داد : اینجا تنها داروخانه شهره. شلوغه. باید شماره ای باشه تا راحت تر بتونیم کنترل کنیم . دفترچه ها دستتون باشه تا صدا کنیم.

 

///////////////////////

 

زن قدمی عقب تر گذاشت و با فاصله کمی از باجه تحویل دارو رو به سمت باجه ایستاد.مطمئن بودکه پشت سرش مردان زیادی هستند که درصورتی که سرش رو برگرداند بلافاصله در صدد شکار نگاههای او خواهند بود.

 

///////////////////////

 

خانم بفرمایید .صندلی خالی شده . صدایی که به گوش زن جوان رسید او را مطمئن کرد که خودش مخاطب قرا گرفته . برگشت به پیرمردی که به صندلی خالی کنار دستش اشاره میکرد و از او میخواست تا روی ان بنشیندلبخندی به نشانه تأیید زدو روی صندلی جای گرفت .پیرمرد خطاب به زن جوان ادامه داد مدتهاست که صندلی پشت سرتون خالی شده . چرا نمینشینید؟ زن جوان در جواب سؤال پیرمرد گفت: خوب ایستاده راحت تر بودم . در ضمن کسان دیگری هم بودند که بنشینند.

 

پیرمرد در حالی که نگاهش را روی مردانی که دور تادور داروخانه بودندمی چرخاندگفت : ولی همه اونها منتظر بودندتا شمابنشینید.

 

زن جوان در حالی که خیلی خوب منظور پیرمرد را درک میکرد نگاهش را به نقطه ای خارج از محوطه دارو خانه که از پنجره ای که در امتداد نگاهش قرار داشت دوخت.

 

پیرمرد در حالی که خودش را روی صندلی جابه جامیکرد گفت :اهل تهرونید؟ زن در حالی که سرش را به نشانه تأییدتکان میداد گفت بله.پیرمرد ادامه داد توی شهرهای کوچیک و سنتی مثل این جا شب ها کمتر خانم ها به مکان های عمومی میان . مخصوصا زمستونهای سخت که ناخوداگاه رفت و امد خانم ها محدود میشه . دیدن یک خانم جوان و زیباکه از پایتخت اومده برای مردهای اینجا سرگرم کننده است .یک کمی احتیاط کنید. پیرمرد در حالی این رامیگفت که با شنیدن صدای مسؤل داروخانه که شماره 16 را صدا میزد از جای خودش بلند شد.

 

نگاه زن برای چند لحظه اطراف داروخانه را جستجو میکرد . حق با او بود . به جز چهار زنی که داخل داروخانه بودند تمامی افراد مرد بودند. به اجبار دوباره نگاهش را به نقطه ای دور در داروخانه متمرکز کرد . با رفتن پیرمردصندلی کنار دست زن جوان که حالا خالی شده بود نوعی انتظارو تردیدرا در همه ایجاد کرده بودتاببینند چه کسی جرأت و جسارت نشستن روی صندلی را پیدا خواهد کرد. مرد جوانی که مدتها بود در انتهای سالن کنار گلدان بزرگی به دیوار تکیه داده بود با قدم های بلند و سنگینش انتظار تمام مردهای جوان را پایان داد و شاید به نوعی توانست حسادت انها را تحریک کرد. او بی اعتنا به نگاههای اطرافیان ازمیان بقیه گذشت و کنار زن جوان روی صندلی جای گرفت.

 

مردجوان نفسش را توی سینه حبس کرد و منتظر اتفاقات جدیدی شد که احتمال میداد باید بیفتد. حالا نگاههای افراد روی عکس العمل های زن جوان و مردی که کنارش نشسته بود تقسیم شده بود .

 

صدای متصدی دارخانه که دائمادر محیط داروخانه میپیچید در حالی به گوش همه میرسید که انهابیشتر مشغول تماشا بودندتا شنیدن.

 

نفس های مرد جوان که دفترچه ی درمانی را مدام بین انگشتهای دستش جابه جامیکرد عمیق وعمیق تر میشد.

 

کاملا واضح بود که او هیچ کنترلی روی نگاه و عضلا ت دستش ندارد . او انقدر دفترچه را بین دو دستش بازی داد تا بلاخره دفترچه روی زمین و درست مقابل زن جوان افتاد .

 

زن جوان در حالی که بی درنگ دستش را برای برداشتن دفترچه دراز میکرد قبل از مرد جوان ان رااز روی زمین برداشت و مقابل او گرفت .

 

مرد در حالی که سعی میکرد تا لبخند کوچکی برای تقدیر از زن تحویل او دهد فرصت نگاه کوتاهی برایش مهیاشد .

 

این کار زن جوان فرصت حرف های جدیدی را به مرد میدادو شاید برگ برنده ای برایش محسوب میشد.

 

این حدسی بود که مرد جوان ان را در ذهنش برای خودش مرور میکرد . حدسی که برای بیشتر مردها زمانی که فرصتی برای عاشق شدن پیدامیکنندبیشتر نوعی یقین تلقی میشودتا حدس.

 

شماره ای که به گوش میرسید مرد جوان را وادار کرد تا از جایش بلند شود وبه سمت باجه ی تحویل دارو حرکت کند.

 

//////////////////////

 

 

 

مرد جوان در حالی که به سمت صندلی های ردیف شده در گوشه داروخانه برمیگشت با صندلی خالی زن مواجه شد. او بلافاصله متوجه نگاههای بقیه کسانی شد که حالا از پشت شیشه های بلند دارو خانه به بیرون دوخته شده بودند.

 

ادامه دارد

نویسنده: مهسا - ۱۳٩٠/٥/٧

مردی پشت به دوربین نشسته  است او کنارقبری در حال شستشوی قبراست .پسر کوچکی که تقریبا هفت ساله است  چند شاخه گل دستش گرفته است. به مرد نزدیک میشود .مرد با اشاره دست پسرک را صدا میزند و چند شاخه گل از پسرک میخرد   اوشروع به پرپر کردن گلها میکند. نمایی کلی ازپسرک در قاب که همچنان ایستاده است  .  مرد سرش رابلند میکند و به پسرک نگاه میکند او به کارش ادامه میدهد و همچنان گلها را پرپر میکند . مرد دوباره سرش را بلند میکند وبه پسرک میگوید چی میخوای ؟ .

پسرک جلو تر میرود. مرد پول خردی از جیبش  در می اورد وبه پسرک میدهد. پسرک پول را میگیرد . مرد همچنان سرش پایین است و پسرک همانجا ایستاده . مرد دوباره سرش را بلند میکند ومیگوید . بازم چیزی میخوای ؟ پسرک سرش را به نشانه نفی تکان میدهد وبعد میپرسد شما خیلی پول دارین ؟نه ؟ مرد سرش را بلند میکند کنار قبر مینشیند و هر

دو دستش را دور زانوهایش حلقه میکند و به پسرک لبخند میزند و جواب میدهد اره  چطور مگه ؟ پسرک با این لبخند جرات نشستن روبروی مرد در ضلع دیگر قبر را پیدا میکند .

پسرک :اخه بابام میگه فقط ادم های پول دار سر قبر مرده هاشون گل میذارن .

 نیم رخی از مرد درحالی که به حرفهای پسرک گوش میدهد. مرد: خوب یعنی من پولدارم.؟

پسرک اره. بابام میگه گل برای مرده چه فایده ای داره ؟ پولدارا چون پولشون زیاده کارای بیفایده میکنن . اما ما نه . ما نباید سر قبر مرده هامون گل بذاریم .

مرد:بابات اینا رو گفته ؟ مگه کیت مرده .؟ پسرک :  داداشم . پسرک گلها را از یک دست به دست دیگرش میدهد و به دور دست اشاره میکند و میگوید اونوره دوره .  دوربین دورنمایی از انتهای قبرستان که به دور اشاره دارد نشان میدهد.

پسرک : یک بار خواستم سر قبر داداشم گل بذارم اما بابام دعوا کرد اون گفت همه گلها رو باید بفروشم اگه از پول گلها کم بشه اون میفهمه منوکتک میزنه .

مردی در حالی که با کنجکاوی به حرفهای پسرک گوش میدهد میگوید خوب تو چی کار کردی ؟ پسرک در حالی که گلها را در دستش جابه جا میکند میگوید من یک جایی بالای سر قبر داداشم کندم اگه کسی بهم پول اضافی داد اونجا جمعشون کنم بعد همه رو بدم به بابام . گلها روازش بگیرم ببرم سر قبر داداشم بذارم . پسرک دستش رو روی سنگ قبر خیس میکشد و ادامه میدهد ولی یک کار دیگه میخوام بکنم

مرد در حالی که کمی جابه جا میشود با حرکت سر میپرسد و میگوید چی؟ پسرک : میخوام بعدا که بزرگتر شدم یک دونه از این سنگ های لیز بخرم ببرم بذارم روی قبرداداشم اخه قبر اون مثل این قبرا نیست .این جوری صاف نیست .نمیشه روش اب ریخت رضا میگه اگه اب بریزی روی سنگ قبرش داداشت خیس میشه . سردش میشه . مرد: رضا کیه ؟

پسرک : دوستمه . اونم گل میفروشه . قد منه

مرد سرش رو پایین میندازه دستش رو توی جیبش میکنه ومقداری پول به پسرک میده و بهش میگه این پولا رو بده به بابات . گلها رو ببربذار روی قبر داداشت .

پسرک پول را میگیردو رو به مرد میگوید من که گفتم شما خیلی پولدارین. او با حرکت لی لی با خوشحالی از مرد دور میشه

 

نویسنده: مهسا - ۱۳٩٠/٥/٦

بیمار تخت شماره3 : قرار بود امروز لباسهای جدید برام بیارین , بوی الکل لباسام داره خفم میکنه

پرستار: باشه لباسها رو ساعت ده تعویض میکنیم الان زوده .

بیمار تخت شماره 3: ساعت ده دیره . من الان لازمشون دارم .

پرستار :چرا دیره ؟ مگه میخوای بری عروسی . کلید کمد لباسها دست من نیست . مسولش ساعت ده میاد بخش مردان .

بیمار تخت شماره 4,که در حال مرتب کردن ملافه ها و صاف کردن متکا وتختش بود رو به بیمار بغل دستش گفت یکی از ملافه هام نیست . اون ملافه ابیه , دیشب همین جا بودا نمیدونم چرا هر چقدر دنبالش میگردم پیداش نمیکنم .

بیمار تخت شماره 5 در حالی که نگاهش رو دورو بر تخت شماره 4 میگردوند گفت : زیر تختته . یک گوشش از اینجا دیده میشه . دیشب حالت خوب نبود لابد انقدر تکون خوردی که مچاله شده رفته زیر تختت .

بیمار تخت شماره 2 , که در حال برداشتن ریش تراشش از توی کشوی میزش بود رو به پرستار کردو گفت : ببخشید ساعت که عقب نیست . درسته دیگه؟ و پرستار که در حال تنظیم سرم بالای سر مریض تخت شمار ه 1 که فقط یک ساعت پیش به بخش منتقل شده بود جواب داد :نه مشکلی نداره

 

داخل سالن بخش پرستار کشیک در حالی که به پرستار بغل دستش لبخند میزد گفت کاش هفته ای چند تا دوشنبه داشتیم . اون وقت چه شانسی می اوردیم حداقل یک کمی نظم توی بخش برقرار میشد.

پرستار دوم در تایید حرف پرستار اول با شیطنت گفت : اره فکر کنم اون موقع هیچ کدوم از این مریضها خوب نمیشدند که برگردن برن خونه هاشون . کجا میتونستند یک همچین خانم دکتر خوشگلی رو پیدا کنند .

پرستار اولی در حالی که لحنش جدی شده بود گفت : اره واقعا هم  خیلی خوشگله .

بیمار تخت شماره 6 , که مرد جوانی بود فقط یک روز بود به درخواست خودش  به یکی از اتاق های بخش منتقل شده بود .او که قصد داشت تا لیوانش رو روی یخچال گوشه اتاق قرار بده با اعتراض بیمارهای دیگه مواجه شد که از اون میخواستند تا لیوانش رو از روی یخچال برداره .

او که متعجب از عکس العمل مریض های دیگه بود پرسید . چرا مگه چی میشه ؟ بیمار تخت شماره 3 برای توجیه اون گفت : نباید هیچ ظرفی  روی یخچال یا لبه پنجره باشه . ظرف هر کسی باید توی کمد و کشوی خودش باشه .

بیمار تخت شماره 5 که در حال شانه زدنه موهای سرش بود رو به پرستار کرد و گفت : الان ساعت چنده ؟

وپرستار جواب داد ساعت هشته .

بیمار تخته شماره 5 ادامه داد میشه مسکنه من رو زودتر تزریق کنید زودتر بهتره . وپرستار در حالی که لحی امرانه ای داشت گفت نه. ساعت ده وقت تزریق شماست . رودتر نمیشه . در ضمن مسکنت از فردا قطع میشه .

بیمار تخت شماره 4 بعد از مرتب کردن تخت و ملافه هاش گفت : میشه نبض من رو بگیری پرستار, فکر کنم خیلی بالا میزنه .پرستار با لحن تمسخر امیزی گفت : فقط نبض تو نیست که بالا میزنه . نبض همتون امروز بالا میزنه .اتاق در حالی مرتب به نظر میرسید که پرده ها کنار زده شده بود و نور صبحگاهی از پشت شیشه های ان فضای داخل رو کاملا جذاب و روشن کرده بود .

از انتهای سالن صدای زنی که با صدای بلند در حال حرف زدن با پرستارها و کارکنان بخش بود چشم تمام بیمارهایی رو که توی بخش بستر ی بودند روی یک نقطه متمرکز کرد و اون در ورودی اتاق هاشون بود .

(توی اتاق شماره 4 هستم امروز جراحی ندارم . فعلا مریض بد حال هم ندارم تاساعت

دوازده توی بخشم )

خبر مسرت بخشی بود دکتر امروز یک ساعت بیشتر توی بخش بود این خبر خیلی زود ذهن همه بیمارها رو به خودش مشغول کرد .

صدای قدم زدن های بلند خانم دکتر که توی فضای سالن بخش میپیچید هر لحظه بیشتر و بیشتر به گوش بیمارهای اتاق شماره 4 میرسید.

دکتر وارد اتاق شماره 4 شد بیایک نگاه همه بیمارها رو از تیررس چشمش گذروند و بعد با مکث کوتاهی گفت سلام صبح بخیر .

جواب دسته جمعی سلام صبح بخیر بیمارهای اتاق که درست مثل بچه های مدرسه ساکت و مرتب روی تختهاشون نشسته بودند لبخندی حاکی از رضایت روی لبهای خانم دکتر اورد.

نگاه اون روی یخچالی که گوشه اتاق بود افتاد و گفت : چه خوب . خیلی خوبه .

او از همان تخته اول شروع به معاینه تک تک بیمارها کرد . همه ساکت بودند هیچ کس چیزی نمیگفت .حتی بیمار شماره یک که حالا دو ساعتی بود به بخش منتقل شده بود وساعتی پیش نا اروم به نظر میرسید سکوت کرده بود.

وقتی دکتر به تخت ها نزدیک میشد کنار بعضی از اونها تا دقایقی میموند ولی از کنار بعضی از بیمارها سریعتر رد میشد .این که کدوم یک از اونها خواهند تونست دقایق بیشتری از هم صحبتی با زن زیبارو به خودشون اختصاص بدن مسابقه بزرگی بود که جنگ مردان رو در پی داشت

صدای بلند و رسای زن وقتی داخل محوطه اتاق میپیچید قلب تمام مردهایی رو نشونه میگرفت که هر کدومشون منتظر بودند تا نوبتشون برسه و زن زیبا در نزدیکترین فاصله ازشون قرا ر بگیره . هر کدوم از اونها برای هم صحبتی با زن و یا احیانا تماسی که از دست اون نصیبشون میشد لحظه شماری میکردند.

 اونها حرفهایی رو که قرار بود برای دکتر بازگو کنند پیش خودشون مرور میکردند بعضی از اونها رو جابه جا میکردند و یا کلماتی رو به انها اضافه یا کم میکردند .

انتهای معاینه بود و دکتر عادت داشت معمولا انتهای معایناتش نصیحت ها و حرف های کلی رو خطاب به بیمارهای هر اتاق  بگه .

اینجا قسمتی از نمایش بود که حضار وتماشاچی ها ی اون فرصت پیدا میکردند تا کاملا صورت زن و زیبایی چهره اون رو خوب تماشا کنند . اونها بیش از این که قادر باشند تا حرفهای اون رو به خاطر بسپارند سعی داشتند تا حرکات لب و چشم هاش رو خوب توی ذهنشون جابدند  تا اون رو تبدیل به رویای دیرینشون کنند.

دکتر در حالی که به سمت در بیرونی میرفت بیمار تخت شماره 2 با صدای لرزونی گفت خانم دکتر میشه یک نگاه دیگه به باندازم بیندازید . اذیتم میکنه .

این خواسته اون خشم تمام بیمارهای دیگه رو برمی انگیخت اون مرد جوان خوش صحبتی بود که فرصت صحبت دوباره با زن زیبارو به خودش اختصاص داده بود . دکتر که کاملا به این گونه نمایش های ساختگی از طرف بیمارهاش عادت داشت سعی کرد تا خیلی سریع به کارش خاتمه بده

 

نگاه تمام مردهای اتاق درحالی دکتر رو بدرقه میکرد که اونها انتظار دوشنبه دیگه ای رو میکشیدند شاید هم به نمایش ساختگی دیگه ای فکر میکردند که هر کدوم اونها میتونیستند بازیگر اون باشند

بیمار تخته شماره 1به سمت تقویم کوچکی که روی دیوار اویزان بود رفت    اون تاریخ دوشنبه ی اون روز رو از روی تقویم خط زد شاید تمام مردهای اون اتاق چنین تاریخی رو در قلبشون خط زده بودند از نظر اونها زمان در اون روز تمام شده بود.

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :